شه شنيد اين ، گفت بر دارش كشيد * در ميان خون تن زارش كشيد
لاجرم بردند بر دارش كنند * وز غم هستى سبكبارش كنند
پس ببردندش بپاى دار زود * هيچكس آگه نه از سوداش بود
خواست رخصت از وزير پاكباز * آن گدا تا آنكه بگذارد نماز
اذن دادش آن وزير نيكخواه * تا كه بگذارد نماز آن بىگناه
در ميان سجده گفت اى دادگر * حاجتم را كن روا بار دگر
كن نصيبم روى آن بدر منير * بار ديگر كن كرم دستم بگير
حاجت خود چون ز حق درخواست كرد * حقتعالى كار او را راست كرد
شد به نزد شه وزير و باز گفت * حال آن درويش و آن راز نهفت
رحم كرد آن شاه بر جان فقير * گفت بخشيدم ورا جرمش مگير
بعد از آن شه گفت با فرزند خويش * رو بپرس احوال آن درويش ريش
پس برفت آن يوسف صاحبجمال * نزد آن درويش تا پرسدش حال
ديد از شادى روانش مىرود * خون دل از ديدگانش مىرود
پس گرفت از مهر بر دامان سرش * پاك از خون كرد چشمان ترش
چشم بگشود آن گدا شهزاده ديد * از دل پردرد آهى بركشيد
هِشت سر بر پاى آن بدر منير * داد جان آن عاشق روشن ضمير
در ره معشوق ترك جان نمود * سوخت اندر آتش او همچو عود
طالبان دوست در ملك جهان * در ره جانان چنين بازند جان
مرد عشقى گر تو ترك خويش كن * خويش را يكبارگى بىخويش كن
تا تو جان را در نبازى در رهش * كى توانى ديد روى چون مهش
تا تو با خود هستى اى نور بصر * كى توانى يافت از جانان خبر
هركه فانى در ره جانان شود * و اصل آن بحر بىپايان شود
هركه فانى در هواى يار شد * او مقيم خلوت دلدار شد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 659
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٥٩