اين زمين در محورش دايم همى در گردش است * اين نشان بىزوال قدرت والاستى
عالم هستى نگر بااينهمه زيبايىاش * بهر ذات كبريا مجموعهاى گوياستى
كاينات از بهر انسان اينچنين در گردشاند * صاحب اين عالم هستى فقط يكتاستى
چوب موسى كى تواند نيل را خونين كند * التفات حقّ به همراه يد بيضاستى
نفس را سالك به تدبيرى به پاى عقل بست * تا كه جاى عشق را در دل همىآراستى
خوش به حال عارفى اندر ميان بزم خويش * همچو « بلخى » مست ، از آن بادهء ميناستى
گر گشايى ديدهء حقّبين خود ، دانى چهسان * مشتى از خاك رُسى انسان چنين برخاستى
زيبد آن مرد خرد در عشق معبودش چنين * همچو كوهى سخت جان سر بر هوا برپاستى
عشق ، عيسى را به بالاى صليب افكنده است * بين عشّاق جهان ، يا ربّ كه بىهمتاستى
بحر عرفان ، بحر بىرنگ و ريا و فتنه است * شادزى آن عارفى مغروق اين درياستى
راستگفتار و نكوپندار خوشرفتار باش * منشأ اين هر سه را يك نقطهء تنهاستى
لطف حقّ دارد نظر امشب به حالم ، كاينچنين چنين * بحر اين انديشه پر از لؤلؤ لالاستى
« لاله » برج نظم خود زيبا بنا بنهادهاى * گفته است از بهر ما گويى دم عيساستى
تنديس حقيقت
غافل است آنكه دل اهل هنر مىشكند * موج بر صخره ز جهل است كه سر مىشكند
قلم اهل ادب تيزتر از شمشير است * شمس تا جلوه كند پشت قمر مىشكند
چون حباب است تهى صدرنشين دريا * آنكه با نيت ناپاك گهر مىشكند
مهر باطل زند آن پير خردمند ادب * نام هركس كه شرف در پى زر مىشكند
جاهل آن مرد بدانديش كه با كبر و غرور * دل تنديس حقيقت به تبر مىشكند
كى توان گفت كه عاقل بود آن تيغ بدست * باغبانى به ستم نخل ثمر مىشكند
چاپلوس است به تزوير و ريا مردم دون * مرد آزاده نديديم كمر مىشكند
مد حق را نبود وحشتى از سيل فنا * رأى و تدبير بجا پشت خطر مىشكند
واژههاى غزلت « لاله » بجا بنشسته است * طبع پربار تو بازار شكر مىشكند