سراسر پند مىباشد براى هر خردمندى * بخواند ماجراى جنگ « مقدونى » و « دارا » را
نه حسن يوسف كنعان زليخا را پريشان كرد * هوس بيرون نمود از پردهء عفّت زليخا را
ز تيغ سينهسوز لشكر بىرحم فرعون بين * به رود نيل دست حقّ نجاتش داد موسى را
به خاك افتاده را درياب اگر در خود توان دارى * مزن بر فرق هر افتاده آن مشت توانا را
سخن چون سالكان خيزد مرا از ناى دل « لاله » * تحمّل نيست بر كاغذ دگر اين كلك شيوا را
مجموعهء زيبايى
اگر آن مونس جان جانب صحرا برود * دل مشتاق من از بهر تماشا برود
موج افتد ز خروش ، آب چو آيينه شود * اگر آن شوخ ، دمى جانب دريا برود
فرشى از غنچهء اشكم به چمن فرش كنم * تا كه مجموعهء زيبايى ازآنجا برود
با مژه روفتهام گرد ره خانهء او * خاطر آسوده ، بت سنگدل ما برود
چشم بد دور ! كه اكنون ره گلزار گرفت * تا چه پيش آرد و ظلمى كه به گلها برود
رونق عطرفروشان شكند عطر تنش * همره باد صبا گر كه به يغما برود
فتنه برخيزد و بازار چه غوغا گردد * اگر آن خانهبرانداز دلآرا برود
گشته مبهوت دل از خلقتش اى خالق عشق * دادهاى حسن ، چنين غارت دلها برود
مُردم از حسرت وصل تو ، من ، اى صبح اميد * تير آه دلم هر شب به ثريّا برود
رفتن دل ز پىاش « لاله » تماشايى گشت * همچو پروانهء پرسوخته ، شيدا برود
كاينات
بىستون اين گنبد نيلوفرى بالاستى * حلّ اين مشكل ز بهر مردم داناستى
آسمان آبى ، ولى در پيچوتاب ابرها * طوق زرد گردنش بنگر بسى زيباستى
در ميان چادرشب ، اختران چشمكزنان * همچو الماسى درخشان ، گرد مه پيداستى
در غبار شامگاهان از براى كاروان * چلچراغ ماه روشن در دل صحراستى
تا كه بخشد زندگى بر كلّ موجود جهان * مهر مىسوزد وجودش ، ليك خود تنهاستى