همه ذرّات جسمم از تب عشق تو مىسوزد * عرق چون هالهاى امروز مهمان است بالين را
شود آرام طفل دل درون سينهام يكدم * بنه بر چشم اشكآلودهام پاى بلورين را
ز بخت خويش در رنجم ، ندارم چارهاى اى دل * به گلزار تفكّر بويمش آن عطر نسرين را
حسادت مىكشد اى ابر پيراهن ، دگر بس كن * مكش اينسان به بر آن پيكر موزون سيمين را
ندارد طاقت ، اى گل بار هجران تو را اين دل * چرا تحميل بر من مىكنى اينبار سنگين را ؟
مريد صائب تبريزىام « لاله » كه فرمايد * « به ملك هند خواهند برد اين اشعار رنگين را »
ابر شرم
فرود آمد به چشمم تا شهاب ناز چشمانش * ز ابر شرم پيدا شد عرق بر روى تابانش
به روى لاله چون لؤلؤ ، به روى ياس چون مرجان * اگر ذرّات الماس عرق افتد ز مژگانش
چه زيبا صف كشيده رشتههاى نازك مژگان * بهسوى مغرب و هم مشرق شهلاى چشمانش
تبسّم تا نمايد ، ناگهان گردد عيان يكدم * دو رشته درّ غلطانى ميان لعل خندانش
به نرمى گر نهد پا بر رخ فرش چمن ، گويى * كه هر دامنكشان در حركتت با پاى عريانش
بسوزم از شرار شعلهء حسرت به گرد خود * بهسان ژاله تا بينم به روى غنچه غلطانش
ز چشمان حسودان ماندهام در كار خود حيران * چهسان در گلبن ، اين گل را توان بنمود پنهانش
اگر چون شمع امشب محفلآراى دلم گردد * بهسان تربت پروانه آويزم به دامانش
چنان ديوانهاش هستم ز من گر ديده برگيرد * بهارت بهر من آن سوز سرماى زمستانش
زمين خشكم از عشقش به دل آتش فروريزد * بود آيا ؟ دمى بارد به دشت سينه بارانش