دلم پروانهء شمعيست بزمافروز بيگانه * كه سوزد شعلهء شوقش پر پروانهء ما را
خرابآباد دل را اعتبار از عشق او دارم * بلى از عشق او باشد شرف ويرانهء ما را
چنانكه غنچه مىخندد ، ز شور نغمهء بلبل * صفا بخشد نواى او ، دل ديوانهء ما را
چو بلبل از خزان هجر مىنالم در اين گلشن * كه ويران كرد بيدادش سراسر لانهء ما را
در اين آشفته بازار جنون ، غم نيست اگر جانان * نمىداند بهاى گوهر يكدانهء ما را
نينديشم ز كيد آسمان « گوهر » اگر ساقى * به گردش آورد با ياد او پيمانهء ما را
گلستان زندگى
كس نشد پيدا كه برهاند ز قيد غم مرا * در حريم عشق گردد تا دمى محرم مرا
عشق گلرويان ندارد حاصلى جز اشك و آه * در چمن گفت اين حقيقت قطرهء شبنم مرا
گل شكفت و لاله سرزد در چمن ، امّا دريغ ! * گلستان زندگى يكدم نشد خرّم مرا
چيست اين دام غم ، اى صيّاد ، كز بهر نجات * تا پروبالى زدم ، شد بند آن محكم مرا
كعبهء دل شد خراب از جور و بيداد فلك * نى عجب گردد روان گر اشك چون زمزم مرا
نشكند تا قدر استغناى من گردون به داد * ره به كوى كبرياى عشق او كمكم مرا
چاك دل هرگز نگيرد بخيه ، هرچند آسمان * سوزن عيسى دهد با رشتهء مريم مرا
درد جان من نسوزد ، سوزد اين غم هستىام * آنكه دردم هست از او ، يكدم نشد مرهم مرا