آنچه آرى در عمل ز آغاز تا انجام كار * ثبت گردد جاودانه در نظام روزگار
كوش تا آن را نويسى اندرين دفتر همى * گر تو خواندى هان نباشى از نوشتن شرمسار
آنچه اندر آسمان بينى بنام اختران * نزد تو آئينهها باشد ز صنع كردگار
باش تا از پيش چشمت پرده بردارد اجل * پس ببينى زشتى و زيبائى خويش آشكار
مرگ آرى آنكه جان پيراهن تن بردرد * پس سبك زى عالم جاويد گردد رهسپار
تن خلد در خاك و پرد روح از قيد قفس * پس ببال نور گردد بر سماء كيهان گذار
خوش رهد از تنگناى وحشتآباد جهان * آنچنان كز ظلمت زندان زهدان شيرخوار
مرگ را تغيير منزل خواند آن فحل حكيم * اين تغير گرددت حاصل چنان بىاختيار
آنچه بينى در تبدل حالت و كيفيت است * گر عرض ديگر شود جوهر بماند پايدار
هرچه در باطن بود ظاهر شود چونان كه هست * آن زمان كت مرگ برگيرد لباس مستعار
از بلاد ملك تبريز اين سخنسنج نبيل * زيور گفتار سازم چند در شاهوار
اى دريغا آن كف و آن خامه سحرآفرين * اى دريغا آن زبان و آن بيان سحركار
دوزخ انسان چه باشد هم زبان و دست او * اين سخن بازيچه نبود نزد مرد هوشيار
چند سختى با برادر اى برادر نرم شو * تا كى آزارى مسلمان اى مسلمان شرم دار
اين نه رسم مردم آزاده باشد گر كنى * تشنه را در كام زهر افتاده را در پاى خار
درد از جانى نمىكاهى فزون مپسند رنج * بار از دوشى نمىگيرى بر او مفزاى بار
چون بميرد عالمى بس ثلمه بيند حصن دين * ثلمهاى كش باز نتوان بست تا روز شمار
دانشاندوزى سخنور هم حكيمى بىنظير * آفتابى گر مىافشان هم مشيرى نامدار
پاسبان گنج دانش حارس ناموس علم * آسمان حشمت و بحر هنر كوه وقار
پاكدل پاكيزهجان روشن روان نيكوسير * تيزبين رأى رزين راستگوى و راستكار
مىچكد از خامهاش گوهر چو باران از سحاب * مىشكفت از گفتهاش خاطر چو گل اندر بهار
چون به خاك تيره رخ بنهفت آن خورشيد فضل * روز دانش شد سياه و چشم بينش گشت تار
روز دانش بىذكاء و چشم بينش بىفروغ * جعفرى رفت و بشد دلها بسوگش داغدار
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 592
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٩٢