شهيد عشق
سوختم چون شمع ز آه شعله بار خويشتن * تا رهم از ظلمت شبهاى تار خويشتن
يادى از رويت به دل باقيست يا خود باز گرد * يا بگير از من خدا را يادگار خويشتن
گل به چشمم بىرخش خار است ، هان اى باغبان * پيش من هرگز مگو وصف بهار خويشتن
وانگردد عقدهء اندوهم از سير و سفر * من كه گم كردم دل خود در ديار خويشتن
با كه گويم شرح محنت من كه عمرى سوختم * در ديار خويشتن از درد يار خويشتن
كرد سردرگم مرا در وادى سرگشتگى * تا به دست دل سپردم اختيار خويشتن
گفتم اى دل پايبند رشتهء زلفش مباش ! * ديدى آخر تيره كردى روزگار خويشتن
من شدم تسليم دام او ، ولى صيّاد من * رحمتى هرگز نيارد بر شكار خويشتن
زخم پيكانت نيازارد دلم بخشى ، اگر * مرهمى از لعل خود بر زخمدار خويشتن
تا سحر گريد به حال زار من ، دارم بسى * شكرها از ديدهء شبزندهدار خويشتن
تا تهى ماند از تو چون دل از فروغ آرزو * ز اشك خونآلود پر كردم كنار خويشتن
در ره نامهربانان عمر خود كردم تباه * خويشتن هستم خدايا شرمسار خويشتن
سيل غم گو پايهء هستى كند ويران ، مگر * زندگى ما را رهاند از حصار خويشتن
لاله از خاك شهيد عشق مىرويد كه او * برفروزد ز آه دل ، شمع مزار خويشتن
گرچه « گوهر » ناشناس افتاده صرّاف زمان * خود ، خدا را شكر ، مىدانم عيار خويشتن
تلخى هجران
ناوك مژگان جانان تا به دل جا مىكند * خون دل از ديده جارى سيلآسا مىكند
سرد مهرى بين كه آن مه از سر شب تا سحر * با رقيبان ذكر عجز و زارى ما مىكند
كام خسرو هست شهدآگين ز شيرين كوهكن * تلخى هجران بيان با سنگ خارا مىكند
بلبل طبع مرا بخشد مگر فيض مقال * غنچهء لب بر تبسّم همچو گل وا مىكند
با جمال عالمآراىِ خود آن آيينهروى * طوطى خاموش را از شوق گويا مىكند
در كنار جويباران ، قامت موزون او * جلوهء شمشاد و ناز سرو رعنا مىكند