غافل از شهباز تقدير است در كهسار عشق * كبك خوشرفتارِ خاطر ، خندهها تا مىكند
فاش شد از اشك شبنم راز پنهانش ، مگو * از چه بلبل اين همه فرياد و غوغا مىكند
گر تواند رست از دام حوادث مرغ جان * آشيان در قاف خوشبختى چو عنقا مىكند
داغ خود را ازچهرو پوشم كه دل چون لالهاى * جلوههاى آتشين در كوه و صحرا مىكند
هركه بيند همچو من نامردمى از مردمان * در حريم گوشهء وحدت سراجا مىكند
رنج ناكامى و غم ، دل را ز پا افكند ، ليك * باز قيد ديگرى ديوانه در پا مىكند
دل مكن عيبش اگر ترك ديار و يار گفت * مىرود آنجا كه عشق خويش پيدا مىكند
اى صبا در چرخ چارم پور مريم را بگو * سيم و زر در عصر ما كار مسيحا مىكند
اشك خونآلود چشم خويش را نازم كه او * دامنم را پر ز « گوهر » همچو دريا مىكند
آهنگ سفر
دگر از كوى تو آهنگ سفر خواهم كرد * سفر از كوى تو بر جاى دگر خواهم كرد
لب فروبستهام از شكوه و فرياد ، ولى * عالمى را ز جفاى تو خبر خواهم كرد
گر دهد دست شبى وصل تو اى راحت جان * شكوه از هجر تو در پاى تو سرخواهم كرد
داده در پاى تو پروانهصفت جان تو را * شمعوش در همه آفاق سمر خواهم كرد
صحبت سود و زيان در سر سوداى تو نيست * چه غم ار سود برم يا كه ضرر خواهم كرد
من به سوداى تو مجنون وفا خواهم بود * به جنون كاخ جفا زير و زبر خواهم كرد
گر چو « گوهر » به كنار تو شبى جا گيرم * دامنت پرگهر از ديدهء تر خواهم كرد