مگذار ، تا بخشكد ، اين چشمهء بهاران * هردم نهالِ دلها ، سبز و خرم از آنست
هر گُل ز غنچه وا شد ، از گرمى محبت * خنده ز ريشه بر لب ، از شوقِ باغبانست
دستى اگر نه گرم است ، بر سر ز باغِ دلها * برگى كجا توان ديد ، از شاخهاى ، خزانست
روزى ، به آخر آيد ، عمرِ من و تو اى گُل * خاكِ من و تو آخر ، عمرانِ هر مكانست
تو سبزه مىشوى ، من ، چشمه بكوه و صحرا * از تو چريده آهو ، از من بنوشِ جانست
گِل مىشويم و بازى ، در دستِ شوقِ طفلان * « گلشن » ز فكرِ آنها ، شكلى ز ما عيانست
« بىخزان »
تا خزانِ زندگانى غصهبارم مىكند * غم چو مورى سر ببرگِ نوبهارم مىكند
غنچه تا ديده ز رنگ و بو گشايد حسرتا * سرگذشتِ گُل ، خزانِ روزگارم مىكند
گريههاى من ز ريشه سر به خاكِ زندگيست * دستِ شاخه تا دعاىِ حالِ زارم مىكند
خوابِ نازى مانده بر مژگانِ فكرِ بُلبُلى * چون خزان آلوده بادى تارومارم مىكند
در غبارِ خسته گم شد ، سبزِ تنديسِ بهار * ديدگانِ گريه دارد چون بهارم مىكند
تا فشارِ دستِ آهى بر گلوىِ زندگيست * بغضِ گريه همچو جنگل در غبارم مىكند
خارِ باغِ زندگانى ، مونِس گل مىشود * مىدهد گل ، روزگارى آنكه خوارم مىكند
تكدرختِ شعرِ ما زد ، ريشه در جاويدِ عمر * ديگر ، آيا ، هر خزانى بركنارم مىكند ؟