به عبث نقشِ تو در لوحِ درون مىجستم * عبرتم باد كه بس توبه نمودم ز قصور
« گلشن » آيد به دَرِ خانهء تو مست و خراب * تا تو آباد نمائيش نگارا به امور
مست از باده عشق
اى حريفان ! حمايتم مكنيد * صحبتى از سيادتم مكنيد
مستم از بادهء بشارتِ عشق * بر تعقّل بشارتم مكنيد
يارِ من گر ز در پديد آيد * خود گمانِ فراغتم مكنيد
من شدم در حديثِ او مغروق * ديگر آن به حكايتم مكنيد
ز رَهِ سرو و گُل به حُسنِ نگار * اى عزيزان ! اشارتم مكنيد
منهيدم كتاب جاى رباب * بىخبر از سعادتم مكنيد
مگشائيد مكتبِ پرهيز * بىسبب در اسارتم مكنيد
يار بر خويشتن گزيدم من * تا نظر بر حقارتم مكنيد
گر شَوم زردرو ز شوق جهان * اهل معنى ! عيادتم مكنيد
گر درآيم به حشر عاصى و زشت * همّتى بر شفاعتم مكنيد
« گلشن » ار گفت نكتهاى ز غمش * نسبتى بر نهايتم مكنيد