تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣

راز

سال‌ها مىگذشت و من خاموش * شاهد مرگ خويشتن بودم آه مرگى كه در كشاكش آن * خستهء تخته بند تن بودم
* * *
هيچ دستى به كام تشنهء من * جرعه‌اى از سبوى عشق نريخت هر ترنّم كه ساز مىكردم * عاقبت در نواى غم آويخت
* * *
در گذار زمانه بنشستيم * با نگاهى ز درد و حيرانى ناظر توده‌هاى سرگردان * كاروان طويل انسانى
* * *
سال‌ها رفت و هيچ رهگذرى * با من از راز جاودانه نگفت آنكه بر من سخن‌سرايى كرد * داستانى به‌جز فسانه نگفت
* * *
همره فكر دورپردازم * تا فراسوى كهكشان رفتم گاه تا عمق خاك كاويدم * گاه برتر ز آسمان رفتم
* * *
آه ! افسوس ! دست‌هاى خيال * پرده از روى راز برنگرفت مرغ زرّينه بال افكارم * جز به بام خيال پر نگرفت
* * *
يك شب آزرده‌جان و دل‌خسته * رو به درگاه آشنا كردم با غمين‌تر نوا و آهنگى * تا سحرگه « خداخدا » كردم
* * *
بند از پاى اشك بگشودم * شستم اين قامت غبارآلود