نبرده بوى يقين ، شيخ ما ز مذهب عشق * از آن ز سبحهء او استخاره مىبارد
به باغ مهر و وفا دانهء اميد به كار * كه ابر عشق و حقيقت هماره مىبارد
بخوان قصيدهء دلدادگى ز مكتب عشق * كه از كلام غزل استعاره مىبارد
به فرق خسرو و شيرين ، ز نالهء فرهاد * به بيستون همه دم سنگ خاره مىبارد
بيا كه زلف پريشان پير « عيسى » دم * براى گمشدگان ، راه چاره مىبارد
پرستوى غمين
چنان در عاشقى آشفتهام ، ديوانه را مانم * كه نشناسم سر از پا را ، ز خود بيگانه را مانم
ز سوز آتش دلدادگى هرگز نينديشم * خليلآسا ، سياوشگونه و پروانه را مانم
ميان شهر عشقآباد ليلى سيرتان گويى * غريب و بىكس و مجنون بىكاشانه را مانم
به بزم مىگساران در خرابات صفاجويان * لب اهل وفا مىبوسم و پيمانه را مانم
من از سرگشتگى در باغ سرسبز شقايقها * پرستوى غمين و خسته و بىلانه را مانم
چنان آشفتهام « عيسى » من از گيسو پريشانى * كه بر لب صد زبان شكوه دارم ، شانه را مانم
داور عشق
خرمن عقل به يك برق نگاه تو بسوخت * حاصل عمر گرانمايه به راه تو بسوخت
روح مجروح من از حسرت ايّام وصال * شمعآسا همهشب تا به پگاه تو بسوخت
داور عشق ندارد خبر از عذر و گناه * يوسف از بىگنهى در تهِ چاه تو بسوخت
ياد آن قصّهء پروانه كه مىگفت به شمع * پروبالم به حقيقت ز پناه تو بسوخت
سوختم از غم بىهمدمى و همنفسى * جگرم خون شد و اين دل به گواه تو بسوخت
ناله كمتر بكن از عشق وصالش « عيسى » * دفتر عافيت سينه ز آه تو بسوخت