درد عشق
هرآنكه با سر زلف تو آشنايى يافت * مقام و منزلت و قرب كبريايى يافت
ز خود گذشت و همه حقّ شد و انا الحقّ گفت * ميان اهل خرد ، رتبهء خدايى يافت
هزار طعنه به اورنگ پادشاهى زد * كسى كه از كرمت لذّت گدايى يافت
علاج درد دل عاشقان به دارو نيست * مريض عشق تو ، صحّت ز بىدوايى يافت
هرآنكه عهد بلى را شكسته روز حضور * به بار عام جهان ، خطّ بىوفايى يافت
ز مكر زاهد و تزوير شيخ مسألهگوى * زمانه فتنهگر و مذهب ريايى يافت
كسى كه تكيه كند بر عصاى حقّ و يقين * براى همسفران ، معجز عصايى يافت
ز راز مسألهء ماوراى كون و مكان * كه باخبر شده آيا ، كه آشنايى يافت ؟
نه درد عشق شناسد طبيب « عيسى » دم * نه حلّ مسأله اشراقى و مشايى يافت
محفل عشق
خوش آن دمى كه ز حسن تو گفتوگو باشد * تمام مجلس ما پر ز هاىوهوى باشد
به محفلى كه سخن مىرود ز حضرت دوست * بيا ، اگر كه ز خون دلت وضو باشد
رود ز خاطرهها هرچه بود و خواهد شد * اگر كه يكنفس اين دل به ياد او باشد
خمار وصل تو را اى فروغ عالم قدس * كفايتى نكند ، گر جهان سبو باشد
اگر كه سالك عشقى و طالب معشوق * چه جاى چونوچرا و كجاوكو باشد ؟
بگو به كوى خراباتيان قدم نزند * هرآنكه در پى امّيد و آرزو باشد
ز سرّ صحبت جانان نمىشود آگاه * هرآن دلى كه گرفتار رنگ و بو باشد
سرى چو سرو بلند است در طريقت عشق * كه شادمانه به چوگان عشق ، گو باشد
كسى رسد به وصال حريم حرمت دوست * كه لحظهلحظه عمرش به جستوجو باشد
غبار آينهء دل بشو ، اگر « عيسى » * ز اشك ديده تو را فيض شستوشو باشد