نگاه عشق
تا پرتوى فتاده به دل از نگاه عشق * ديگر نمىزنم قدمى جز به راه عشق
از هول محشرش به قيامت هراس نيست * بر تارك كسى كه درخشد كلاه عشق
دارم به لب به هر نفسى ذكر عشق او * آيد برون ز سينه به هر لحظه آه عشق
روز حساب عشق ، به فتواى عاشقان * بخشوده مىشود همه جرم و گناه عشق
دانى به مُلك عشق ز مهرت حساب نيست * هر روز و شب كه مىرود از سال و ماه عشق
« عيسى » ز گل بپرس به بستان روزگار * رويد ز خاك اهل محبّت ، گياه عشق
گلبانگ
بيان عشق ما در وسعت باور نمىگنجد * حديث شور و حال ما به صد دفتر نمىگنجد
چنان محو تماشاى جمال عالمآراييم * كه در چشمان ما جز زينت و زيور نمىگنجد
نبردى ره به اقليم خرابات سبكخيزان * كه رنگ و بوى خودخواهى در اين كشور نمىگنجد
به ذهنِ خستهء كافوريانِ موميايىخو * نسيم صبح رستاخيز روشنگر نمىگنجد
چو بشكافد قفس را مرغ بىرنگى به يك خيزش * فضاى كهكشان در زير بالوپر نمىگنجد
بنازم نغمهء بىمرز آيين آفتابى را * كه گلبانگ كلامش در مه و اختر نمىگنجد
صليب دَردها را مىكشد بر دوش خود « عيسى » * طنين نالهء سُرخش به بحر و بر نمىگنجد
آبشار اميد
به دشت سينه كه عشق تو روز و شب جاريست * درون خانهء دل هر زمان طرب جاريست
رُخت در آينهء اين جهان نمايان است * از آن به هر نفسم نام تو به لب جاريست
نسيم فصل گلى در وجود سبز زمان * كه رنگ و بوى تو هردم به حكم ربّ جاريست
خوشم به ساغرى از بادهء زلال سحر * هميشه عطر تو در من به تابوتب جاريست
تو نخل مهر و وفايى به بوستان خلوص * كه شهد درّ كلام تو در رطب جاريست
تو آبشار اميدى ز قلعههاى نياز * تو اشك شوق وصالى كه بىسبب جاريست