تا آشيان وصل تو خواهم پريد باز * دستم اگر به دامن بالوپر اوفتاد
آرد ز ديده اشك و ز دل آه سوزناك * هرجا ، به هركجا ، كه تو را دفتر اوفتاد
منصوروار
آتشِ عشقى كه خود افروختم * هم در آن آتش سراپا سوختم
زندگى خاموش بود و سرد و تلخ * آتشى از عشق و شور افروختم
خواستم شادى بيندوزم ز عشق * اى دريغا ، رنج و غم اندوختم
حرفِ حق گفتم ، دهانم دوختند * درس ، از منصور و ، دار آموختم
مُردم از زهد ريايى در قفس * جامهاى نو ، بهر هجرت دوختم
محبوب من
آه ! اى آزادى اى محبوب من * عشق من معبود من مطلوب من
اينك اينك تو كجائى من كجا ؟ * جان و تن از هم نمىبايد جدا
بين من با تو حجاب سيمهاست * اندر اين زندان مرا بىبيمهاست
بيم تنهايى و بيم بىكسى * بيم بد ديدن در اين دنيا بسى
بيم جان دادن به كنج اين قفس * بىانيس و مونس و فريادرس
چه شد آن زمان كه گذشت ؟ « 1 »
دور ، آنجا ، كه جنگل انبوه * جامهء سبز كرده در تن كوه
دور ، آنجا ، كه رود خم در خم * از نظر محو مىشود كمكم
دور ، آنجا ، كه آسمان كبود * نوشخندى زند به چهرهء رود
دور ، آنجا ، كه ديو غم خواب است * رنج و اندوه نقش بر آب است
دور ، آنجا ، كنار آن دريا * دور از شهر و فارغ از غوغا
هامش
( 1 ) - اين شعر در مسابقهء راديو لندن ممتاز شناخته و خوانده شد .