يار نيكو
اگر لطفى كند آن يار نيكو * به يكسو افكند از چهره گيسو
نگاهى گر كند بر جانب من * نماياند به من آن چشم و ابرو
شوم مست از نگاه آن گلاندام * ننوشم مى بهجز از ساغر او
شوم پروانهوار اندر طوافش * ز جان و دل بگيرم ذكر « يا هو »
سماعى جانفزا بر پا نمايم * در آن حال و در آن ذكر و در آن خو
اگر گيرم سرم بر دامن خويش * از آن بهتر چه مىخواهم ، تو برگو
هميشه « عيسى » اندر انتظار است * كه بپذيرد ورا آن يار مهرو
علم لدنّى
ما علم لدنّى ز حقّ آموخته داريم * زين روست كه در دل گهر اندوخته داريم
با علم مجازى نتوان عاشق حقّ شد * ما چون به درون مشعل افروخته داريم
لطفى كه به ما كرده همان بار نهانيست * علم و سخن از او همه آموخته داريم
ما را بسى از راز عيان است ، و ليكن * گفتن نتوان ، چون دهن دوخته داريم
بسيار بديديم و نهان ماند و نگفتيم * زين روست كه ما يك جگر سوخته داريم
هر راز كه در پرده به « عيسى » بنمودند * چون جان بگرفتيم و بنفروخته داريم