آوازهء شاعرى
گلزار رُخت پيام فروردين است * صحراى ختن ز عطر تو مشكين است
چون ساقهء نورسيدهء نيشكرى * سر تا قدمت عصارهء شيرين است
در ظلمت تنهايى و شبهاى فراق * تمثال مباركت مرا تسكين است
سرخى رُخم را به طرب حمل مكن * بس درد فراوان به دل خونين است
در باغ دلم شكوفهء تاتارت * بهتر ز گل و بنفشه و نسرين است
بالين سرم اگر پرستارى نيست * عشق تو مدام بر سر بالين است
ارباب حسد در آتش حسرت سوخت * آوازهء شاعرىّ من تا چين است
ايثار و جوانمردى و مردمدارى * در مذهب ما رسم و ره ديرين است
سيماى قشنگت به دل « كرباسى » * رخشندهتر از ستارهء پروين است
گلشن ادبيّات
دلم به ياد تو هر شب بهانه مىگيرد * هواى وصل تو را عاشقانه مىگيرد
تو آن يگانهاى ، اى بىزوال بىهمتا * كه دل سراغ تو را عارفانه مىگيرد
تو خود چه آيتى ؟ اى مرجع مراجع ما ! * كه گفتههاى تو را صد رسانه مىگيرد
مگر سرود و غزل آن غزال رام كند * و گرنه در برم آن ترك جا ، نه مىگيرد
به كشتزار دلم بذر آرزوهايم * خوشم كه خوشهء امّيد دانه مىگيرد
ز برق خندهء من جان من مرو از ره * كه آتشى به درونم زبانه مىگيرد
چه كردهايم مگر ما كه تير تركش تو * كمان كشيده و ما را نشانه مىگيرد
دلى كه غرق به خون است در سراچهء دهر * كجا ترانه و چنگ و چغانه مىگيرد
به سرخى رخ گلگون من مبر حسرت * كه رنگ خون دلى از زمانه مىگيرد
به هوش باش ! اگر توسنى كنى اى دل * فلك وجود تو را تازيانه مىگيرد
كسى كه خانهء او عاقبت دل خاك است * چه حاجت است به افلاك ، خانه مىگيرد
به كورى دل هر بدسگال اهريمن * سرودهام همه جا پشتوانه مىگيرد