از چهرهاى ز مهرزدايى گر اشك غم * مىدان يقين ، زمين و زمان خنده مىزند
« كاظم » هرآنكه اين غزل نغز بشنود * بر خاطر خوش همدان خنده مىزند
غفلت
نرود هيچ به يك جو ، دگر آب من و تو * ندهد هيچ دگر يار ، جواب من و تو
قدر باران ملايم نشمرديم به هيچ * عاقبت حسرت او گشت سراب من و تو
در بر محكمهء عدل الهى خجليم * گر بخوانند كلامى ز كتاب من و تو
گشت پامال سُمِ اسب جهالت ، افسوس ! * هستى و نيستى و حقّ و حساب من و تو
قول خيّام بيا تا غم فردا نخوريم * غم فرداست دهد رنج و عذاب من و تو
ساقيا بادهء بپيما و به پيمانه بريز * پيش از آنى كه بگيرند ركاب من و تو
بسكه برديم كلاه از سرِ هم با نيرنگ * حال دل يكسره گرديد خراب من و تو
عشق پاك ار كه كند يارى « كاظم » فردا * خالص از قال درآيد زر ناب من و تو
عدم وفا
وفا به صفحهء اين روزگار ديگر نيست * به گلستان صفا غير خار ديگر نيست
در آسمان مروّت ستاره نيست دگر * به چهر ماه وفا ، جز غبار ديگر نيست
دلم مسخّر افراسياب نفس شده است * چو رستمى به صف كارزار ديگر نيست
به كارگاه جهان نظم و انضباط نماند * براى نظمدهى مرد كار ديگر نيست
به دشت عشق و جنون پاى دل پرآبله شد * اثر ز ليلى و مجنون زار ديگر نيست
به شاهراه محبّت به كوى مهر و وفا * نشانى از پى ياران غار ديگر نيست
براى مرد هُنر هرچه هست نوميديست * به قلب اهل خرد ، جز شرار ديگر نيست
شدهست سربهگريبان به هر چمن بلبل * به شاخسار گل آيينهدار ديگر نيست
قلم شكسته و لببسته « كاظم » از گفتار * بهجز خموشى از او يادگار ديگر نيست