در عرصهگاه سينه به جولان درآمدهست * مانند برق مركب نسيان ز يك طرف
كوچيد و رفت قافلهء عشرت و سرور * برجا نمانده ايز ز پاشان ز يك طرف
« كاظم » بس است بيهدهگفتار ، لب ببند * گشتم نزارِ گفتنِ هذيان ز يك طرف
آرزوى دل
جانا بيا كه ديدن جانانم آرزوست * تيرى به سينه ز آن صف مژگانم آرزوست
دل شد اسير سلسلهء مويت اى صنم ! * نيكو نگاه دار ، كه هم آنم آرزوست
چيزيم نيست لايق قربان مقدمت * افشاندنِ به خاك رهت جانم آرزوست
ساقى فداى گردش چشمان مست تو * مستى ميان جرگهء مستانم آرزوست
تركان هجوم كرده به غارت گشوده دست * شمشير سام ، بر صف تركانم آرزوست
از گردش زمانه و از خلق پرفريب * بغضم گلو گرفته و افغانم آرزوست
هركس به هركس است به بازار و معركهست * در معركه ، رسيدنِ آژدانم آرزوست
نامردمى تمام جهان را خراب كرد * قول و قرار و شيوهء مردانم آرزوست
فرسود جان و تن و به لجنزار زندگى * يكلحظه همنشينى پاكانم آرزوست
بستند راه باغ و گلستان به جور خار * بيتوته در حريم شبستانم آرزوست
بزمى و چند تن ز رفيقان اهل دل * « كاظم » نه لحظهاى دگر ، الآنم آرزوست
طاق كسرى
هرگه كه يار غنچه دهان خنده مىزند * از بهر غارت دلوجان خنده مىزند
مژگان و ابروان بُت مهعذار من * با طعنه بر به تير و كمان خنده مىزند
با ركعتى نماز سراپا شكسته ، دل * دايم ز شوق باغ جنان خنده مىزند
طاق شكستخوردهء كسرى نگر ، كه فاش * بر سُستى بناى جهان خنده مىزند
در بيشهاى كه يك سر مو انضباط نيست * روباه شل به شير ژيان خنده مىزند
طفل غنى به شهد و شكر ناز مىكند * طفل فقير بر لب نان خنده مىزند