لحظهء سرشار آينه
اگر نهايت نور و نثار آينه بود * ميان ما ، شب سرد و غبار آينه بود
* * *
خوشا شكفتن سرشار لحظهء ديدار * كه برگ و بار دلم در بهار آينه بود
به شوق تابش تصويرى از تجلّى عشق * تمام هستىام آئينهدار آينه بود
شب و غبار ، ز نور و نثار مىترسيد * كه عشق همسفرم تا ديار آينه بود
به راه رؤيت نيلوفرى در آن مرداب * دل چو آينهام بىقرار آينه بود
* * *
چو نقش رنگ و ريا در ميانه جلوه فروخت * نگاه عاشق من شرمسار آينه بود
دلم لبالب شب ماند و در قبيلهء صبح * صداى رخنهء غم در حصار آينه بود
نوازش نفس نور ، در بلور سحر * هجوم شب به دل سوگوار آينه بود
شكست بر سر من خشت خام پيرى و گفت * كه عشق خاطرهء ناگوار آينه بود