تو « آهوى كوهى » ، نگه دشت و غم عشق * تنها من و « بىيار چگونه بود ! » من
يك شوق نثارم كن و آن وسعت پرواز * تا وارهم از دام حريفان دغما من
سودائى و سرخوش ، سر تسليم سپارم * بر دام تمنّاى تو ، اين دام بلا من
« بردار ز رخ پرده » و بگذار درافتم * در دايرهء حيرت آن حال و هوا من
استقبالى حضورى و ارتجالى از غزل « نيافريدهها » ى مسعود فرزاد مايهء ناز
گردون كه چون تو مايهء نازى نيافريد * جز رو به درگه تو ، نمازى نيافريد
نازم به گردش نگهات ، كافريدگار * بىراز چشم مست تو ، رازى نيافريد
بر درگهت ، كه قبلهء رندان عالم است * ما را به غير سوز و گدازى نيافريد
تا سيل خون ز ديده روان سازدم ، مگر * روز سياه و شام درازى نيافريد
* * *
شادم ز بخت خود كه جهاندار ، قسمتم * طبعى اسير پنجهء آزى نيافريد
در دام درد نخوت و ناموس فاجران * بر هر دريم ، دست نيازى نيافريد
بر سفرهء سخاوت زاغان مرا بهجز * طبع عقاب و همت بازى نيافريد
داغ جاودانه
بخواب ! مستى جام مى مغانه ، بخواب ! * بخواب ، پردهء پردرد هر ترانه ، بخواب
بخواب ، اى همه رندان پاكباز جهان * نهادهاند تو را سر بر آستانه ، بخواب
در آشيانه ، ز تشويش ، گر نبودت خواب * كنون كه غمزده رفتى از آشيانه ، بخواب
مجال بالوپرت ، بام صبح صادق بود * در اين حصار شب و ظلمت شبانه بخواب
زمانه ، سفرهء زاغان گند باره شد است * عقاب خستهدل از بازى زمانه ! بخواب
زلال چشمهء بىتاب روح سبز بهار ! * به دل نهاده مرا داغ جاودانه ، بخواب !