غزل خاطرات
در كولهبار غربتم يك دل ، از روزهاى واپسين ماندهست * عبّاسهاى تشنهلب رفتند ، لبتشنه مشكى بر زمين ماندهست
من بودم و او بود و گمنامى ، نامش چه بود ؟ انگار يادم نيست ! * بر شانههاى سنگى ديوار ، نام تو اى عاشقترين ، ماندهست
مثل نسيم صبح نخلستان ، سرشار از زخم و سكوت و صبر * رفتيد ، امّا در دل هر چاه ، يك سينه آواز حزين ماندهست
« رفتيم اگر نامهربان بوديم » ، رفتند امّا مهربان بودند * « رفتيم اگر بار گران . . . » آرى ، بار گرانى بر زمين ماندهست »
بر شانهء خونينتان ، ياران ! يكبار ديگر بوسه خواهم زد * بر شانهء خونينتان ، عطر تابوتهاى ياسمين ماندهست
ز آنان براى ما چه مىماند ؟ يك كولهبار از خاطرات سبز * از من ولى يك چشم بارانى ، تنها همين ، تنها همين ماندهست
غزل بازگشت
از چهار سو راه مرا بستند ، از چارسو چاه است و گمراهى * بااينهمه دربارش خنجر ، يك صبح ، راهى ، مىشوم ، راهى
يك شب وداعى مىكنم با خويش ! يك صبح در خود بال مىگيرم * اى كاش روحم را سبك مىكرد ، ذكر شب و آه سحرگاهى
بار دگر شد رهم شد مرگ ، بار دگر فرياد خواهم كرد * من مردهاى در خويش مدفونم ، اى مرگ از جانم چه مىخواهى ؟