وهم تاريكيست ، ماندن عاقبت يك روز خواهم ديد * زندگى جز داستان يك تكاپوى سترون نيست
بىپناهى
نگهبان آن طرف ايستادهست * كمى خواب است امّا ايستادهست
و پشت ميلههاى سرد سلّول * ندامت سخت تنها ايستادهست
در اينسو كودكى با بغض سنگين * و در آنسوى بابا ايستادهست
اگرچه او كويرى درد دارد * ولى تا پاى دريا ايستادهست
اميدى هست در اين بىپناهى * عدالت هيچ آيا ايستادهست
سحر ديدند چوبِ دارِ قانون * بدون هيچ پروا ايستادهست
كنار نعش مردى ، كودكى بود * نگهبان آن طرفها ايستادهست
آغاز يك تكرار
وقتى سفر آغاز يك تكرار بيهودهست * دنيا بدون جادهها ، دنياى بيهودهست
ما خيمه را تكفير مىكرديم و مىخوانديم * نفرين به هر پايى كه راهى را نپيمودهست
رفتيم و سرها ناگهان خوردند بر ديوار * تقدير بارى اينچنين بودهست تا بودهست
ما راهيانِ دوزخِ فرداى جاويديم * اين را خدا گفتهست و شيطان نيز فرمودهست
ناچار ، چون نيلوفرى بر آب مىمانيم * با روح سرگردان و جسمى كه فرسودهست