قصّهء فرسودن
شعر من حرف نياسودن من * آخرين خاطرهء بودن من
صحبت از فلسفهء قافلهها * صحبت از منطق پيمودن من
من خودم بودم و ديدم كه نبود * فرق در بودن و نابودن من
زندگى فاجعهء آمدن است * زندگى قصّهء فرسودن من
مرگ با آنهمه زشتى زيباست * مرگ من لحظهء آسودن من
انگار در مىزد
شب بود و آن شب يك نفر انگار در مىزد * ما گرم صحبت ، او ولى ناچار در مىزد
باران به خشم از ابرهاى سرد مىباريد * او خيس و خسته زير اين آوار در مىزد
ما گرچه ما بوديم ، امّا ترس هم ترسوست * آيا كه بود آنسو كه ناهنجار در مىزد
كمكم صداى مشتها چون پتك مىپيچيد * يكلحظه پندارى در و ديوار در مىزد
ما مات و وهمآلود در خود مانده بوديم * او همچنان بىوقفه با اصرار در مىزد
آن شب گذشت و صبح فردا ما فقط گفتيم * ديشب شبى بود و كسى انگار در مىزد
تكاپوى سترون
باد مىآيد ، ولى چيزى براى باد بردن نيست * شهر خاموش است حتّى يك صداى گرم روشن نيست
روزهاى سُربى ماندن تهى از هرچه بادا باد * هيچ آهنگى بهجز موسيقى سنگ و فلاخن نيست
همچنان سرسخت مىجنگند مردم سالهاست * سخت مىجنگند با شمشيرهايى كه از آهن نيست
قبلهها متروك ، ايمان در شبستانهاى سربسته * اينكه مىگويند مىآيد كسى از دور ، روشن نيست