تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧

قصّهء فرسودن

شعر من حرف نياسودن من * آخرين خاطرهء بودن من صحبت از فلسفهء قافله‌ها * صحبت از منطق پيمودن من من خودم بودم و ديدم كه نبود * فرق در بودن و نابودن من زندگى فاجعهء آمدن است * زندگى قصّهء فرسودن من مرگ با آن‌همه زشتى زيباست * مرگ من لحظهء آسودن من

انگار در مىزد

شب بود و آن شب يك نفر انگار در مىزد * ما گرم صحبت ، او ولى ناچار در مىزد باران به خشم از ابرهاى سرد مىباريد * او خيس و خسته زير اين آوار در مىزد ما گرچه ما بوديم ، امّا ترس هم ترسوست * آيا كه بود آن‌سو كه ناهنجار در مىزد كم‌كم صداى مشت‌ها چون پتك مىپيچيد * يك‌لحظه پندارى در و ديوار در مىزد ما مات و وهم‌آلود در خود مانده بوديم * او همچنان بىوقفه با اصرار در مىزد آن شب گذشت و صبح فردا ما فقط گفتيم * ديشب شبى بود و كسى انگار در مىزد

تكاپوى سترون

باد مىآيد ، ولى چيزى براى باد بردن نيست * شهر خاموش است حتّى يك صداى گرم روشن نيست روزهاى سُربى ماندن تهى از هرچه بادا باد * هيچ آهنگى به‌جز موسيقى سنگ و فلاخن نيست همچنان سرسخت مىجنگند مردم سال‌هاست * سخت مىجنگند با شمشيرهايى كه از آهن نيست قبله‌ها متروك ، ايمان در شبستان‌هاى سربسته * اينكه مىگويند مىآيد كسى از دور ، روشن نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 417 | سيد محمد باقر برقعى