كهنهدستها
كارى نيامدهست از اين كهنه دستها * اى هرزه مغزهاى سفالين مستها
گفتم مايستيد و اكنون نشستهايد * خوابيدن است مرگ پس از اين نشستها
وقتى خسوف خيمه به مهتاب مىزند * ديگر اميد چيست از اين شبپرستها
فصل تبر گذشت چه بيهوده موسمى * ياغىتر است بتكده بعد از شكستها
هرچند زخمى است گلوهايتان ، ولى * كارى نيامدهست از اين كهنه دستها
نشانهء فتح
من كوهنوردى را مىشناسم
كه بر فراز بلندترين قلّهها
پيراهن خود را
به نشانهء چنان فتحى
آويخته بود .
باد مىوزد
سرما بيداد مىكند
مردى ناشناس مىميرد
و بادى دستهاى پيراهن را به سرش مىكوبد .