زبان گنگ مرا دادهاى فصاحت شعر * تو نثر شوقى و شعر صلابتى مادر
درون خانهء جانم سرير مهر تو است * به شهر كشور ، روح هدايتى مادر
به دست پاك تو دادم كليد مخزن راز * كه ديدهام كه تو مهر صداقتى مادر
فداى آبى چشمت ، صفاى درياها * به سجده سر چو نهى ، موج طاعتى مادر
درون چادر عصمت ، صلابتى دارى * اگرچه كوه وقار و اصالتى مادر
به سبز دشت خيالم بهار مىمانى * شكوه شمس حيا و نجابتى مادر
شكوه فجر صفايى به شام غربت من * تو صبح روشن و نور سعادتى مادر
تو روح پاكى و « قدسى » ز مهر تو سرسبز * به كهكشان اميدم روايتى مادر
عشق پيرى
ديشب نگاه فكرم ، جام شراب مىزد * وز عمر رفتهء خود ، نقشى بر آب مىزد
در شام يأس پيرى ، باران نااميدى * آبى ز شطّ حسرت ، بر چشم خواب مىزد
پرويزن خيالم ، مىبيخت چون دقايق * اندر كوير ظلمت ، هردم ركاب مىزد
در سينه مجمر غم ، جان مىگرفت هردم * افكار خستهء من ، پر بر سراب مىزد
ببريده از تعلّق ، دل در تپش فتاده * بر رفع دردسرها ، بر رخ گلاب مىزد
شمعى كه در اتاقم ، مىسوخت پيكر غم * پروانهوش ز عشقى ، سِيرِ شتاب مىزد
من بودم و صد احساس ، در واپسين اميال * دل در سراى امّيد ، با اضطراب مىزد
سردى برفِ پيرى ، بر پيكرم چو مىتاخت * ققنوس نوجوانى ، ره بر شباب مىزد
تاريكى شب آنگاه ، با دستهاى لرزان * بر گيسوى سپيده ، رنگ خضاب مىزد
كابوس شام غربت ، در گوشها دمادم * بر برزخ خيالم ، بانگ عذاب مىزد
در ماتم جوانى ، بنشسته چشمهايم * مضراب ابروانم ، چنگ و رباب مىزد
در آينه نظر كرد ، چون ديدگان « قدسى » * آن شب نشسته با موى ، حرف حساب مىزد