نشسته داغ صد عطش ، به روى نبض آرزو * به ذهن انتظار ما ، نواى صد ترانه است
به فتنه خم نمىشود ، قيام سبز ساقهها * اگرچه بار عالمى ، به روىِ زخم شانه است
به لالهاى كه سرزند ، ز خون مرغ حقّ قسم * پناه رهرو سحر ، دعاى خانهخانه است
به هر فضاى تيرهاى ، نگاه ما بشارتيست * قيام سرخ آرزو ، ز كوششى نشانه است
پرندهاى كه مقصدش قداستِ سپيدههاست * به كوچههاى شب كجا اسير آب و دانه است ؟
ز چنگ تيرگى ببين ، سپيده چكّه مىكند * نگاه پاك قطرهها ، چه سبز و شاعرانه است
به ناى زخمى غزل ، شكوفه مىزند سحر * در آفتاب عاشقى ، فروغ جاودانه است
شكسته استخوان شب ، به زير نيزهء شهاب * شهاب آرزوى ما ، فروغ اين زمانه است
روح شب
در نياز عطش ، طرح آبى * در شب سرد غم ، آفتابى
روح باغى و بيزارى از زاغ * بانگ شوقى در آواز آبى
ريشههاى سكون از تو دورند * نبض سرخ پر از التهابى
خندهاى بر لبان سپيده * واژهاى در گلوى شتابى
تير نورى ، فرورفته در شب * خشم بيداد آن را جوابى
نبض هر حركتى را كليدى * نيزهاى ، ضربه بر روح خوابى
تيرگى مىدرد با حضورت * يورشِ سرخ و تند شهابى
روح شب را به دل حسرت اين است * سرو باغى ، نگنجى به قابى
روز ظفر
شبِ وحشت به سر مىآيد آخر * پرستوى سحر مىآيد آخر
اگرچه قلّهء غمها بلند است * ولى روز ظفر مىآيد آخر