خلوت دل
دارم از هستى دلى از عشق سوزان در بغل * در تمام عمر دارم دشمن جان در بغل
مىتپد هر لحظه از شوق وصال كوى دوست * زندهام زين شوق با آهنگ هجران در بغل
خوشدل از صبريم و غافل از شتاب روزگار * همچو جان بگرفتهام يار شتابان در بغل
جان ز نور اوست روشن همچو عالم ز آفتاب * چون فلك بگرفتهام خورشيد تابان در بغل
مىدهد تعليم من خون خوردن خاموش را * اوستادى اهل سر دارم به دوران در بغل
گاه مستى مىكند از نالهء شبگير آه * گه به رقص آيد ز يك مضراب جانان در بغل
گه كند تفسير آيات الهى در نهان * زنده مىدارد مرا تفسير قرآن در بغل
علم را يكسو بنه ، اشراق خود دانشگهيست * مىتوان بگشود دانشگاه عرفان در بغل
عقل دورانديش را در خلوت دل راه نيست * كى توان بگرفت در شب مهر رخشان در بغل
با تپيدنهاى خود دارد ثناى حقّ به لب * هركسى دارد يكى مرغ ثناخوان در بغل
بادهء ايمان ، دلوجان را كند مست خدا * كردهام از بيم شيطان باده پنهان در بغل
« قائمى » دل را سراى دوست كن تا زندهاى * هان مبادا راه يابد بر تو شيطان در بغل