چشم غمها
يكى بر سينهء شب مىزند مشت * يكى بر روشنىها مىكند پشت
يكى در وقت شادى بانگ جغد است * يكى بر چشم غمها برده انگشت
آشنا
سلام آشنا بال رهاييست * رخ آيينهها بر روشنايىست
محبّت گوهر درياى عشق است * بهار زندگى در همصداييست
خاموشى سربهدار
ما معنى انتظار را مىفهميم * هنگامهء اقتدار را مىفهميم
از رنگ پريدهء صبا وقت عبور * خاموشىِ سربدار را مىفهميم
تلاش
غمهايت را
مىنوشم ،
تا زلال شوى
مىبارم ،
كه جارى گردى
به دريا برسى
سبز مىشوم .
تداعى
خندهها ،
آفتابى شدهاند
باز فردا ،