بهشت خلد را مكتوب نغزيست * به خطّ كاتب تقدير ، بر دَر
كه پاداش تصدّقها و خيرات * بود از سوى يزدان ده برابر
ولى گر قرض دادى بندهاى را * شود پاداش آن هيجده برابر
كلامى اينچنين پرمهر و امّيد * كه سرشار است از الطاف داور
سزاوار است تا نيكان نويسند * به لوح خاطر خود با خطِ زر
قدم اينسان و لطف دوست آنسان * معمّايى بود ، اللّه اكبر !
گفتوگو با اشك
شدم به وقت سحر گرم گفتوگو با اشك * چو ديد چشم مرا ، داد شستوشو با اشك
به شِكوه گفتمش : از داغ دل نهاى آگه * به خاك ريخت مرا سيل آرزو با اشك
نشست بر مژه و گفت لب ز شِكوه ببند * شهيد عشق نسازد مگر وضو با اشك
دريد جامهء صبرت ز حادثات زمان * چه بود جامه نمىشد اگر رفو با اشك
به خود ببال از اين داستان كه در همه عمر * شدى در آينه هربار روبهرو با اشك
تو قدر اشك چه دانى ؟ مگر نمىدانى * بهشت باقيه بتوان گرفت از او با اشك
به ياد آر ، كه جانودلت به گاه نياز * مگر نكرد ز حقّ كسب آبرو با اشك
دلش به چشم ترم سوخت ، بوسه زد به رخم * به گريه گفت : دگر بيش از اين مگو با اشك