جلوهگه صفات يار
دم چو زنم ، زنم كه دم ، دمبهدم از ولاى تو * لب به سخن چو واكنم ، دم زنم از ثناى تو
جان همه نور مىشود ، اى سر و جان فداى تو * « تاب بنفشه مىدهد طرّهء مشكساى تو
پردهء غنچه مىدرد ، خندهء دلگشاى تو » * ياد توام به دل كند ، شام سيه بَدل به روز
سر ز لحد چو بركنم ، عشق تو در سرم هنوز * سايهء توست بر سرم ، در تف محشر تموز
« اى گل خوشنسيم من عاشق خويش را مسوز * كز سر صدق مىكند شب همهشب دعاى تو »
آمدهام بدين جهان ، عشق تو در ضمير جان * دوزخىام اگر كه من ، عشق توام برد جنان
بشكنم اين قفس ولى ، عشق تو اندر او نهان * « من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان
قيل و مقال عالمى مىكشم از براى تو » * اى به كف يداللّهى ، گرفته تيغ ذو الفقار
منصب « لا فَتى » تو را ، گشته عطا ز كردگار * صورت بىمثال تو ، جلوهگه صفات يار
« دولت عشق بين كه چون از سر فقر و افتخار * گوشهء تاج سلطنت ، مىشكند گداى تو »
بوسهزنان خاك تو ، عاشق شادى و غماند * بادهكشان كوى تو ، با مى عشق همدماند
در بر سر و قدّ تو ، با همه راستى خماند * « خرقهء زهد و جام مى گرچه نه درخور هماند
اين همه نقش مىزنم از جهت رضاى تو » * اى تو به ملك علم كل ، مدخل و فتح باب و در
خاك سياه زر شود ، گر فكنى تو يك نظر * اى رخ تو بهشت من ، كوى توام بود مقرّ
« شور شراب عشق تو ، آن نفسم رود ز سر * كاين سر پُرهوس شود خاك در سراى تو »
در دوجهان به جان تو مقصد من وصال توست * حور و بهشت و باغ من اى بت من جمال توست
شاهد من مراد دل ، چهرهء بىمثال توست * « شاهنشين چشم من تكيهگه خيال توست
جاى دعاست شاه من ، بىتو مباد جاى تو » * خلقت نور پاك تو ، شد به جهان مدار حُسن
نور ولايتت مرا ، ساخته كامكار حُسن