من راز عشق خويش نگفتم به هيچكس * شد آب ديده از دل من كشف راز كن
من بىريا به روى بتان سجده مىكنم * زاهد ريائى است و به مسجد نماز كن
گر « فلسفى » بود ز گدايان كوى عشق * اينجا گدا و ليك به شاه است باز كن
موهومات معموله در شعر
بهرجا پا نهد يارم برآرد * براى بوسهاش سر از زمين دل
بهر مويش دو صد در تكاپو * براى جستجوى جا و منزل
كند وا حلقهاى گر از سر زلف * دگر هرجا نخواهد ماند عاقل
بهر دندانهاى از شانه ريزد * هزاران دل چو مرغ نيمبسمل
به زير دست و پا گردند پامال * زمين از خون دلها مىشود گل
دو چشمانش چو چنگيز و آتيلا * دو بيد مست و دو خونخوار و دو قاتل
بود حرف از دهانش صحبت از هيچ * كه جايز نيست بهر مرد عاقل
حقيقت آدمى با بىدهانى * اگر چون حور باشد نيست خوشگل
اگر خورشيد را در روزگارى * بچسبانند نوك برج ايفل
كلاهى يكورى بر سر مُد و شيك * نهندش با كت و دامان مخمل
به عينه مىشود مانند يارم * به آن قد و به آن شكل و شمايل
چنين هيكل براى كاريكاتور * بود مطلوب هر نقّاش كامل
شوى كابوس اگر بينى بخوابش * خدا ناكرده مىگيرى دق و سل
به عمرى « فلسفى » كوشد كه از شعر * شود موهوم بىموضوع زايل
شاهغزل
چند با حسرت و اندوه بسر بايد كرد * چارهء درد دل و اشك بصر بايد كرد
تا بكى يار توان ديد در آغوش رقيب * چند با غصّهء شب هجر سحر بايد كرد
چند مانند زنان پردهنشين بايد بود * مردى آخر ، سرى از پرده بدر بايد كرد