شل و كور و كر و بىمشعر و لال * ز هر عيب و مرض در او نشانى است
حقيقت اين پدر از بهر اولاد * پدر نبود نخستين خصم جانى است
چنين اشخاص را قانون ز تزويج * كند گر منع نيكو حكمرانى است
چو هست اسباب مولودى كه بايد * به ذلّت جان دهد اين مرد جانى است
صلاحش « فلسفى » ، هر باشرافت * تأهّل خاصه در سن جوانى است
حفظ زبان
كوه است اگر كه بار محبّت كشيدنى است * زهر است اگر به جام محبّت چشيدنى است
اسرار عشق دوست نگنجد بهر دلى * اين نكته جز به محفل رندان نگفتنى است
از لوح دل بشوى بجز عشق هرچه هست * كان دفترى كه عشق در او نيست شستنى است
دست از طلب مدار گرت هست شوق وصل * زين ره هرآنكه رفت به مقصد رسيدنى است
تقدير و بخت را چه گنه گر تو كاهلى * سستى ز توست با تو خدا را چه دشمنى است
تعجيل اگرچه نيست بهر كار شرط عقل * امّا به كار خير چو باشد ستودنى است
با پنجهء قوىتر و بازوى آهنين * هر دست پنجه افكند آخر شكستنى است
آن را كه اختيار زبان باشدش به دست * اى « فلسفى » ز جمله آفاتش ايمنى است
راز عشق
جز دل به ياد زلف تو اى شوخ ناز كن * مرغى ز عشق دام نشد نغمهساز كن
هر حلقه گيسوى تو ز دلهاست مجمعى * زين رشته تا سحر سر صحبت دراز كن
زد او بزلف ، شانه و بىآشيان شدند * مرغان پرشكستهء سوز و گداز كن
اين موى نيست رشتهء عمر است و بايدش * هر رشته را هزار دلوجان نياز كن
خواهم دگر نظر نكنم جز به روى خوب * گر بخت يار و يار شود دلنواز كن
دادت خداى ديده كه بينى رخ نكو * تا سازدت به صنعت ، خود ديده باز كن
چشمم جدا نمىشود از صورتت كه گفت * كز آفتاب ديده بود احتراز كن