يار را در خويش ديدم ، خويش را درويش ديدم * بعدها را پيش ديدم نيست ديگر آرزويم
غير توحيدش نيابى ، اندر اعصاب و عروقم * گر بسازى ارب اربم ، ور شكافى موى مويم
در حضور يوسفم ، وا يوسفا از من روا نيست * من كه خود در شهر مصرم ، راه مصر از كس نجويم
گر سپيدم ور سياهم ، جمله مرآت الاهم * رهرو يك شاهراهم ، سوى ديگر نيست سويم
سالكم در وادى جان ، بىخبر از كفر و ايمان * عاشقم بر روى جانان ، فارغ از هر گفتگويم
من « فقير » بىنيازم ، هردم آوازى نوازم * جز به ديدارش نسازم در پى او كو به كويم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 302
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٠٢