پيرانهسر ، آن اديبِ دانا * آن مظهر خوبى و وفا رفت
گردون ز غمش ، به خون نشسته * مانند ستارهء سبا رفت
دنيا ، چو محل ماجرا بود * او گشته برىّ ، ز ماجرا رفت
استاد سخن به انجمنها * بسته لب خود ، ز هر نوا ، رفت
بر بحر سخن « محيط » او بود * كشتى بشكست و ناخدا رفت
پرسند ، ز خويش ، رهنوردان * كو راهنما ؟ كه رهنما رفت
مىتافت صداقتش به گفتار * آن صادق راستين ، كجا رفت
الهامدهِ سخن به شاعر * آن رهبر خوب و مقتدا رفت
گنجورِ ادب گرفته ماتم * زيرا گُهرى گرانبها رفت
كام همه تلخ شد ، كه از جمع * شيريندهنى ، سخنسرا رفت
درويشصفت ، هميشه سركرد * امّا ، به شكوه اغنيا رفت
چون ديد ، زمين ، صفا ندارد * خندان به بهشت باصفا رفت
تابنده چراغ بزم ما بود * افسوس ! كه از ميان ما رفت
به ياد او
هواى ديدن آن يار ماهرو دارم * ببين كه در دل غافل ، چه آرزو دارم
چو شب رسد ، همه آسودهاند جز من زار * كه با ستاره ، به ياد تو گفتوگو دارم
روان شد از اثر گريه در كنارم ، جو * براى آنكه نگارى كنارهجو دارم
رواست بر سر كويت نماز و سجده مرا * كنون كه روز و شب از خون دل وضو دارم
مبين به صورت ، اگر ساكن خراباتم * به يُمن پير مغان ، سيرت نكو دارم
چه سود خندهء شيرين به تلخكامى من * كه شكوهها ، ز جفاى تو تندخو دارم
مكن ملامت آلودگى ، كه دامان را * به آب ديدهء خود ، قصد شستوشو دارم
به ياد قامت سَروش هماره ، اى « فضلى » * بهسان فاخته ، كوكو ، به كوى او دارم