گيرم آزاد شدم ، قدرت پروازم كو ؟ * من كه در دام ، ز بيداد تو پر مىريزم
« فضليا » تا به سرم پاى نهد از سر مهر * اشك حسرت ، سر هر راهگذر مىريزم
سرّ عشق
عاقبت ، عشق توام اى دوست رسوا مىكند * دامنم را ، اشك خونين ، رشك دريا مىكند
گرچه سرّ عشق خود پوشيده مىدارم ، ولى * ديدهء گريان من ، مشت مرا ، وا مىكند
چشم مخمورت مرا رسواى خاص و عام كرد * مست هرجا رو نمايد ، فتنه بر پا مىكند
وعدهء فرداى وصلم ، تا به محشر مىكشد * بسكه آن پيمانشكن ، امروز و فردا مىكند
شد دلم يك قطره خون ، در گوشهء چشم ايستاد * روى او را هردم از روزن تماشا مىكند
آن لب لعلى كه حكم قتل صد دلداده داد * از چنين لب ، بوسهاى « فضلى » تمنّا مىكند
دلآشفته
تا كى از زلف و رخت ، واله و حيران باشم * خاطرت جمع ، كه پيوسته پريشان باشم
گر كه خاك سر كوى تو فروشم به بهشت * زين تجارت ، به همه عمر پشيمان باشم
بگشا موى و ز پاى دل من بند بگير ! * تا كى اندر خم زلف تو به زندان باشم
با غم و درد بسازم ، كه چنين خواستهاى * ناجوانمردم اگر از پى درمان باشم
شود ، ار لايحهء قتلم از آن خال امضا * تا ابد ، زين شفقت ، خرّم و خندان باشم
من كه با سر چو قلم مىدوم اندر پى دوست * كى چو پرگار ، پى گردش دوران باشم
« فضليا » گشتهام از صحبت اغيار ملول * عجبى نيست گر از خلق گريزان باشم
دل سرگشته
آن ماه كه ياقوت لبش ، قوت روان است * از فرقت او ، خون دل از ديده روان است
با تير نگاهى ز جفا ، خون دلم ريخت * باز اين دل سرگشته ، به قاتل نگران است
ترسم كه رمد خواب خوش از ديدهء مردم * هر شامگه ازبسكه مرا ، آه و فغان است