منگر ! كه چو فرهاد شدم كوهكن عشق * بنگر رخ آن شوخ كه شيرينِ زمان است
آرام و قرارم بشد ، ازبسكه شب و روز * من در پى دل ، دل ز پى دوست دوان است
دارم هوس بوسهاى از آن لبِ شيرين * جان مىدهم ار بوسهء او قيمت جان است
كس چاره پذيرد دل تنگم ز تماشا ؟ * تا بر سرِ من عشق بُتى ، تنگ دهان است
آلوده به خون است اگر ديدهء « فضلى » * از ياد لب اوست كه خونخوار جهان است
در سوگ مادر
رفت آنكه از او صحن و سرا رشك جنان بود * رفت آنكه به دلهاى غمين ، راحت جان بود
رفت آنكه ز يُمن قدم و عفّت و زهدش * غمخانهء دل كعبهء ايمان و امان بود
رفت آنكه بُدى مادر دلسوز يتيمان * بر كودك اغيار چه كس مام توان بود
رفت آنكه وجودش به جهان گلشن جان را * بىشبهه و ترديد گُل باغ جنان بود
رفت آنكه علاجِ دلريش فقرا را * جود و كرمش مرهم غمهاى گران بود
رفت آنكه دل سرو ، شدى گرم ز مهرش * گفتى كه مگر مهر زمين ، ماه زمان بود
رفت آنكه به ايمان و به تقوا و فضيلت * تا بود به هر انجمنى ، فخر زمان بود
رفت آنكه كمال دل من بود كلامش * گويى گُل بىخار خداوند جهان بود
رفت آنكه به فرق سر ما بود چو افسر * رفت آنكه وفايش به دل و ديده عيان بود
رفت آنكه دلِ « فضلى » غمديده شكست او * رفت آنكه از او صحن و سرا رشك جنان بود
رثاى استاد محيط طباطبايى استاد زمان ما چرا رفت ؟
استاد « محيط » از اين سرا رفت * اين چامهسراى خوشنوا رفت
او مرد اديب و نكتهدان بود * صد حيف ! كه از جهان ما رفت
در فنّ فصاحت و بلاغت * استاد زمان ما ، چرا رفت ؟
چون موج صفا و مهر الفت * با شور و صداقت و صفا رفت