من صدايى بىصدا مىخواستم ، مريم آيين ، باكره ، مثل سحر * در شلوغى خالى اين سايهها ، آن صدا را از كجا بايد خريد ؟
زرخريد غمزهء مخمل شدند ، نشئه درويشان نادرويشِ گول * ناز خاكسترنشينى پس چه شد ، بوريا را از كجا بايد خريد ؟
من « چرا » گفتم هجوم زخم را ، گُردهگُرده خنجرآگين شد دلم * بايد آخر از كدامين راه رفت ، « بىچرا » را از كجا بايد خريد ؟
هجرت سرخ
نَفَس در نَفَس فتنه بود و فريب ، و شامى كه هرگز پگاهى نداشت * و روحى پريشان ، غريب غريب ، كه جز مرد بودن گناهى نداشت
نگاهش رهاتر ز درك عروج ، و دستانش آواى ابرى كريم * و مىرفت تا كوچههايى يتيم ، كه شب غير از آن راه راهى نداشت
رها گشت در ذهنِ صبر و سكوت ، سكوتى كه ياغىتر از نعره بود * دريغا ! كه در شام دستت دروغ ، وزيدن گرفت و پناهى نداشت
دل من فدايش غزل آيهاى ، كه در ازدحام دغل سايهها * براى شكفتن در آواز درد ، خريدار جز گوشِ چاهى نداشت . . .
صداى نفسهاى سبزش هنوز ، در اندوه محراب جاريست . . . آه ! * صداى نفسهايى از نسلِ عشق ، كه جز هجرت سرخ راهى نداشت . . .
خون ، خون
« خون ، خون » طنين ثانيههاى سُرخ در ملتقاى مكرّر عطش ، افسوس ! * يك سبو غزل غزل ، نَفَس آبى ، پاك ، يكسو نگاه بردهء غش ، افسوس !