هنوز هيبت « خوفا » « 1 » نشسته در دلها * گرفته بر سر حسرت الههء خورشيد
هنوز چشمهى خونى بجاست مىشنوى ؟ * صداى نبض غلامان ، شكسته و نوميد
* * *
هنوز ناله درهم شكستن مردان * نهفته در نفس سنگهاى سرد و سياه
هنوز مىشود از مغز استخوانهاشان * شنيد قصّهء اهرام و پايههاى گناه
* * *
چه غمگنانه تو را ثبت مىكند تاريخ * چه عالمانه تو را درس مىدهد دنيا
قسم به اين همه مردان بىاثر كه زمان * ادامه مىدهد اين قصّه را به دست شما
اى اشك
دلم مىخواهد امشب بار غم را * ز روى شانهام بردارى اى اشك
بپردازى بهاى همدلى را * و حق عشق را بگذارى اى اشك
من از خواب پريشان مىهراسم * تو هم با چشم من بيدارى اى اشك
از آن روزى كه شاعر شد نگاهم * نديدم مثل تو غمخوارى اى اشك
دوباره ردّ پايت مىدرخشد * ميان دفتر من ، آرى اى اشك
سبكبال
تشنه بودم از عطش در اين سراب افتادهايم * از هجوم خستگى در شطّ خواب افتادهايم
روح سرگردان ما عادت به خودسوزى نداشت * همچو شبكوران به پاى آفتاب افتادهايم
شوق پرواز بلندى آشيان از ما گرفت * از سبكبالى به چنگال عقاب افتادهايم
بسكه عمرى تكيه بر ديوار خاموشى زديم * مثل عكسى كهنه از چشمان قاب افتادهايم
حلقهها در دامن شب مىزند فرياد ما * موج سنگينيم و بىپروا در آب افتادهايم
هامش
( 1 ) - نام بزرگترين اهرام ثلاثه .