ميان سايهساز جنگلى آشفته و زخمى * اگر شاعر نبودم مرغكى بيمار بودم من
آدمك
دوباره آدمك شدى درخت انتظار من * ترانه خزان شدى در اوج نوبهار من
پر از پرنده مىشود غروب شاخسار تو * به دست باد مىرود اميد بىشمار من
شكسته تندباد غم ، غرور و اعتدال تو * چگونه سرو مىشوى دوباره در كنار من ؟
كلاغهاى دغدغه به غارت تو روز و شب * نشسته در سكوت خود نگاه بىقرار من
اگر من آدمك شوم به پاى انتظار تو * چگونه صبر مىكنى به شوق انتشار من ؟
پرچم سبز
خورشيد من پر مىزند در ستواى آه تو * سر مىكشد انديشهام از نالهى بيگاه تو
در من شناور مىكند پروانههاى عشق را * شوق شبستانهاى دل در آتش دلخواه من
گاهى تورّق مىكند دفترچه تاريخ را * چشمان ناآرام من با حسرت جانكاه تو
يوغ حقارت مىكشد بر شانههاى بردگى * با تاج قدرت مىنهد بر تارك خود شاه تو
در غربت تازىگرى يا دهشت تاتارها * پيغام عبرت مىدهد چشم و دل آگاه تو
بر پشت سندانها نگر گاهى زنى را شيرزن * تا پروراند دشنهها از خون هر بدخواه تو
روزى ابو مسلم شود يا كاوهء آهنگرى * گاهى جلال الدّين شود در عرصهها خونخواه تو
اى كاروانها گمشده در بىكرانهاى دلت * اينك هزاران قافله سرمىكشد از چاه تو
اى بر سر بالين من ، باليده با اسطورهها * بوى رشادت مىدهد ، خشت و گل و هم كاه تو
شادم ، غمينم ، هرچهام از انعكاس روى توست * بر جزر و مدّ روح من تأثير دارد ماه تو
در گوشهاى از پرچم سبز تو دارم بوسهگاه * گسترده در من عشق را در آن ميان اللّه تو
سوگند ديرين مرا هرگز مبر از خاطرت * سر مىسپارم تا ابد با جان و دل در راه تو