زخم پرپر
سايهاى امروز بر در مىزند * آشنايى ساز ديگر مىزند
همچو صيّادى نشسته در كمين * سنگ بر بال كبوتر مىزند
نقش خون اينجا ميان شانهام * حرفها از زخم خنجر مىزند
من شكستم ، آه ! اى آيينهها * سنگ اينجا حرف آخر مىزند
رفتم از خود با تمام هستىام * هستىام بر گوى خود سر مىزند
آنچه از من مانده ، تنها شعلهاى * شعلهء آهى كه پرپر مىزند
قسمتى از يك مثنوى بلند يا مهدى ( عج )
گفته بودى ، روزى آخر مىرسد * مردى از آنسوى خاور مىرسد
مردى از آنسوى شهر آفتاب * مردى از ايل و تبار ماهتاب
او بيايد نورباران مىشود * هرچه قابيل است پنهان مىشود
مىتكاند گرد از آيينهها * مىرماند غصّهها را از سينهها
او بيايد انتهاىِ دردهاست * انتها بر قصّهء نامردهاست
سفرهاى بىنان نخواهد ماند ، دل * زندگى اينسان نخواهد ماند ، دل
لحظههامان لايزالى مىشود * آه ! هر مردى بلالى مىشود
پير من مىگفت : آرى ، مىرسد * مردى از نسل پيمبر مىرسد
غنچهء سرخ گلوى « اصغر » است * او همان فرياد سرخ « اكبر » است
ابتداى سعىِ هاجر اوست ، او * انتهاى خطّ كوثر اوست ، او
من يقين دارم كه او خواهد رسيد * خرقهء شب را همو خواهد دريد
گوش كن اينك صداى گامِ اوست * واژههايم انعكاسِ نام اوست . . .