مادرم كه محبّت را در من كاشت از كودكىها
كسى غصّه را از دلم مىتكاند * گل عشق در باورم مىنشاند
و از معبر عصمت ديدگانش * بيابان بيابان مرا مىكشاند
دو چشم پر از خواب و رؤياست ، امّا * كسى خواب از چشم من مىرماند
در آن قبلهگاه شبانه برايم * كسى سفرهء عشق مىگستراند
و با گرمى مهربان صدايش * دلم را به هفت آسمان مىرساند
همان چشم پرقصّه از كودكىها * تمام مرا سوى خود مىكشاند
عارفانه
به خلوتى كه مستِ بوى عارفانه مىشود * شب از حكايت دلم ، پر از ترانه مىشود
دلى درون سينهام ، شكسته آبگينهام * بلور اشك من ببين ، كه دانهدانه مىشود
دو دست را اجابتى ، بيا يگانه آشنا * بيا كه بىحضور تو ، دعا ، دعا نمىشود
در اين قفس دلى كه بود ، پرندهاى كه پر گشود * فسانهء رهايىاش ، چه بىكرانه مىشود !
حكايتيست لحظهها ، ميان من و آينه * كه روبهروى من كسى ، همان يگانه مىشود
اگر تمام هستىام ، قرار بىقرارى است * نگاه كن كه آينه ، پرندهخانه مىشود
سكوت در سكوت شب و شب شرارههاى تب * حلول عشق را ببين ، كه جاودانه مىشود
آرزو
سينهاى پر ز نور مىخواهم * دل مست از حضور مىخواهم
تا بخوانم كتابِ دردم را * آه ! سنگى صبور مىخواهم
دستهايى پر از تلاوت آب * انعكاسى ز نور مىخواهم
پشت انبوه سالهايى دور * يادها را مرور مىخواهم
عشق يك شب به آسمانها رفت * ردّ پايى ، عبور مىخواهم