بگذاريد شروهخوان باشم * سينهاى پر ز شور مىخواهم
دشتى شروهخوان منم كاينسان * مرگ را با غرور مىخواهم
مرد هميشه زندهء جنوب ، رئيس على دلوارى خاك عاشقان
امشب به خاك عاشقان بايد گذر كرد * با شروههاى دشتى فايز سفر كرد
آنجا كه خاكش بوى خون و عشق دارد * بايد به بوى عشق ترك جان و سر كرد
در دل صداى شيههء يك اسب پيچيد * انگار دل را عشق دشتستان خبر كرد
روزى براى نخلها ، مرثيه خواندند * كو آن دلى كاين نوحه را با عشق سر كرد ؟
در خاطرات دورِ من هر نخل مىگفت : * باران غيرت خاك را آن روز تر كرد
وقتى به روى خاك آتش را گشودند * بر شانههاى داغ هر نخلى ثمر كرد
زخمى ز صدها داغ را بر سينه دارد * نخلى كه دستان تَبر را بىاثر كرد
امروز هر نخلى پر از ياد عزيزيست * بايد به عمق يادهاى او سفر كرد
اهورايى
لحظهها چه آرامند ، شاهدان تنهايى * بگذر از تمامِ من ، اى دو چشم دريايى
آمدم شبى تا دل ، آن دلى كه مىدانى * لحظهاى نيارامد ، با تو اى شكيبايى
دست من پر از مهر است ، گرچه غربتى دارد * تاروپودش از حرفِ ، روشنِ اهورايى
ابتداى من اينجاست ، انتها نمىدانم * مىخزم درون خود ، از برون غوغايى
وحشتيست تاريكى ، گُم شدم در اين جنگل * جنگلى كه پايانش ، مىرسد به زيبايى
در فصول رؤيايى ، چون نسيم مىآيى * بر شكوفهبارانم ، اى تمامِ مانايى
بشكستم تمامم را ، روى آب و آيينه * تا رها شوم در خود ، اين خود اهورايى