دواى دل دردمندان مسكين * علاج غم سوگواران محزون
طراز گلستان چو گلبن به اردى * فروع شبستان چو كانون به كانون
بنازد روان جم از نسبت او * چو از اختر كاويان آفريدون
گر از وى يكى جرعه بر خاك ريزى * ببينى به قعر زمين گنج قارون
بشويد چنان دل ز زنگ كدورت * كجا شوخكن جامه شويد به صابون
ز بارش جهان تازه گردد ازيرا * كه گردد شراب ار نماييش وارون
فلاطون به خمّ مى ار جاى بودش * هزار آفرين بر روان فلاطون
به ميخانهاش شمع دهقان نيارد * بترسد كه مى برفروزد چو زيتون
در اين برف و سرما كه از چرخ نيلى * فشاند همى پنبه حلّاج گردون
به بالا همى ابر خيزد ز دريا * ز گردون همى برف ريزد به هامون
از اين دشت و صحرا پر از سيم ساده * وز آن كوه و هامون پر از درّ مكنون
همى روز خور بشكند لشكر دى * شب آرد دگر برف آرد شبيخون
شراب كهن ، عاشقان كهن را * به هروقت لازم بود ، خاصه اكنون . . .
بيتى چند از يك قصيده
اى چون تو گل نديده كسى در بهارها * سروى نرسته همچو تو در جويبارها
كارى كه نيم غمزهء چشم تو مىكند * رستم نكرده آن ، به همه كارزارها
زلفين دستهدستهات از مشك بسته است * هر بسته حلقهحلقه و هر حلقه تارها