هيچش دريغ نى كه دو مرغ بهشتىاش * خونين شود به قامتشان ، خلعت شباب
مىديد ياوران جوان را به رزم خصم * چونان كه در تهاجم خفّاشها ، عقاب
مىديد ، مىدود به سر ريگهاى داغ * بيمار او به حلقهء زنجير ، با شتاب
آتش گرفته دامن سروى ميان دشت * هنگامه كرده رقص مصيبت ز پيچوتاب
ريگ روان و خار مغيلان و تشنگى * زينها گزندهتر ، تف گرماى بىحساب
فرياد يا سيوف خذينيش بر لب است * لبيك را ، ز تير و سنان مىرسد جواب
مىديد خواهرش به جدل ايستاده است * در كار خطبه باطلقا از در خطاب
اكبر ، چو آفتاب ازل در محاق ابر * محو از غبار معركهاش ، چتر مشك ناب
برگشته تشنه از ره و لبخند زد حسين * يعنى كه نور ديده ! ز معشوق رخ متاب
از من ترا به عشوه طلب كرده است دوست * وقت است جانفشانى و پرخون كنى ركاب
مىديد خون او شده توفان و گشته است * بنياد ظلم بر سر امواج آن حباب
خون مىچكيد از سر مژگان آسمان * شب كرده بود زلف شفق را به خون خضاب
ذوق نظر ، ز جاى گرفتش به جذبهاى * كز اشك شوق ، عطر فروريخت چون شهاب
اشكى نشست بر سر مژگان او به شور * پيچيده در مشام بيابان بوى گلاب
آفاق ، جمله در نظرش عكس يار شد * يك چهره بود و جلوهكنان در هزار قاب
سر را به نيزه كرد كه بيند لقاى دوست * گفت آفرين به خويش ، از اين حُسن انتخاب
دستى بلند كرد سوى آسمان به وق * كاى جان من ز ساغر لطف تو كامياب
اى خندهء رضايت تو ، خونبهاى من * زين بيش كن نياز مرا ، بيش كن عتاب
در مقام معلّم
اى فروغ اختر بخت از گريبان شما * آفتاب صبح دولت گرد دامان شما
آبروى فكرت از افكار رخشان شما * زاد راه علم ، از رنگينى خوان شما
اختر چرخ سعادت ، كوى ميدان شما * آسمان عشقبازى ، گاه جولان شما
زيور طاق فضيلت ، نقش ايوان شما * مشعل بام رسالت ، از شبستان شما