اين است اجاقى كه در آن شعلهء دل بود * وان ظرف سفالى كه در آن آب بقايى است
اين حوض تركخورده كه در باغ عجايب * فوّارهء نوريست نه خود آبنمايى است
از اين همه زيبايى پرسوخته اينجا * در هر نفسم ، هر نگهم صوت و صدايى است
هر سينه ديوار در اين خانه كتيبه است * هر لوحه آن دفتر فريادرسايى است
آن روز پُر از اختر و مه بودم و افسوس * امروز ندانم كه سهيلى و سهايى است
آن عاشق سرزنده كه بر شاخه آن توت * در نغمه چنان مرغك از بند رهايى است
جز سايهاى از كودكى گمشدهام نيست * هر سو كه نظر مىكنم از او رد پايى است
آمد به لب حوض كه آتش چكد از آب * اين ساحر كوچك كه عجب برق و بلايى است
از هر نفسش غنچه خورشيد توان چيد * دلباختهء زمزمهء روحفزايى است
عطر سخناش در رگ جان رهزن هوش است * از نغمهء او روح مرا نشنو و نمايى است
جاليز خرد هر گل و هر بوته كه دارد * از طعم خوشش در دل او نورِ صفايى است
يك لانهء اختر نتوان يافت كه در آن * انگشت نكرده است كه بيند چه فضايى است
لبريز سؤالات غريب است وجودش * با شك و يقين روز و شباش چونوچرايى است
افسوس ندانست كه در پردهء نيرنگ * شبگرد قضا را چه فريبى ، چه جفايى است
بر چرخهء گرداب حوادث زد و شد پير * امروز دلش قافلهء رو به قفايى است
كو عشق كه چون پير مغان داروى جان داشت ؟ * اين محتسب عقل عجب بىسروپايى است
از خانه برون رفتم و شد باغچه تنها * گُل بُرد ز خاطر كه شمالى و صبايى است
عمرى به سفر ، نامهء تقدير ورق خورد * هر برگى از اين دفتر فرسوده به جايى است
برگشتم و ديدم كه قد خانه خميده است * وان سرو سهى در كفاش امروز عصايى است
با اشگ به ديوار خيالات نوشتم * اين خانهء ويرانه چه فرخندهسرايى است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 202
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٠٢