باغ عرفان ، خرّم از لعل سخندان شما * چشم بينش روشن از آئينهء جان شما
آشيان مهر در تسخير پيمان شما * گردش گردونهء دانش به فرمان شما
خرقهء تاريخ ، رهن جام احسان شما * چشم دنيا زين شراب فيض حيران شما
نام پرارج معلّم ، در خور شأن شما * كودك انديشه ، شاگرد دبستان شما
هيچتان از رنج خود گر نيست حاصل ، غم مباد * سايهتان از فرق فرهنگ و فضيلت كم مباد
اجاق دل
اين خانه ويرانه چه فرخندهسرايى است * هر بام و درش خوابگه خاطرههايى است
از اين در و ديوار فروريخته خوشتر * باور نكنم در همه آفاق بنايى است
اين طاقنماى تهى گرد گرفته * احساس مرا آينهء نقشنمايى است
هر سو نگرم جلوهء باغى و بهارى * هرجا گذرم خندهء صبحى و مسايى است
صبحاش نه همين صبح كه گلخانهء نورى * شاماش نه همين شب كه مهِ غاليهسايى است
مىخوانَدَم از دور ز هر گوشه نگاهى * در گوش دلم هر نفس انگار درايى است
جايى كه در آن زاده و پروردهام اينجاست * خاكى است كه چون جان منش ارج و بهايى است
هر پنجره وا مىشود اينجا به دل من * هر گوشه ز غوغاى درون حال و هوايى است
شيرازهء اميد من اين طاق شكسته است * كامروز به چشمم نگه خوف و رجايى است
اين طاقچه آن باغ كتاب است كه هر شب * انديشه در آن پوپك خورشيدگرايى است
از آنهمه گنجشك اثر نيست و ليكن * اين است كلاغى كه هماواز همايى است
اين هقهق روحى است نه نجواى نسيمى * اين شيون جانى است نه آوازهء نايى است
اين پنجرهء قلعه افسانه و شعر است * وان پرده كه چون ساز پُر از شور و نوايى است
اين تاك همانست كه من كشتم و اكنون * هر برگ كه از آن بدمد دست دعايى است
اين كاج فروشسته تن از بارش افسون * گيسوى مه سرو قد هوشربايى است
عطر گل لبخند جوانى دمد از آن * اين شاخ انارى كه بهر درد دوايى است
آيينهء صافى كه در آن نقش بهشتى است * گلدان بلورى كه در آن مهر گيايى است