فلك بكوب و عمارتم كن ، نشان انگشت غارتم كن * در آتش دل طهارتم كن ، كه ردّ احسان نمىتوانم
دلم نجويد پناه خاطر ، مگر ز آغوش عشق و مستى * بريدن از اين گمان ندارم ، گذشتن از آن نمىتوانم
شدم صدفوش ، در آب و آتش ، دهان ناله ، زبان شكوه * كه از چه دامن به كَس فشاندن ، چو چنگ مرجان نمىتوانم
دولت خاكسارى
رقصِ مستى چون كند افتانوخيزان گردباد * مىگذارد سر به دامانِ بيابان گردباد
هر نفس در پيچوتابِ درد تا آغوش مرگ * مىخرامد پايكوبان ، دستافشان گردباد
مىزند سر را به تيغ كوه و مىافتد به خاك * گرم مىپيچد در اين خوابِ پريشان گردباد
مىرود عيّاروار و شرم مىآيد مرا * خاكِ كوى شوق را روبد به مژگان گردباد
شاعر عشق است و پنهان مىكند چون من ز خلق * اين ورقهايى كه دارد در گريبان گردباد
هر قدم مىگيرد از امّيد ، جانِ تازهاى * باز بر تن مىدرد پيراهنِ جان گردباد
مىنشيند خود به خاك از بهرِ اوج ديگران * خار و خس را مىبرد تا بامِ كيوان ، گردباد
تا كه برخيزد به استقبال هر پست و بلند * پاى تا سر مىشود آغوش و دامان گردباد
دولتِ آن خاكسارى ، اجرِ آن افتادگيست * اينكه سر مىسايد از عزّت به كيهان گردباد
سوگوار غربت خويش است و عمرِ گرمسير * خاك بر سر كرده مىآيد به ميدان گردباد .
در شهادت مولا على عليه السّلام
امير قافلهء آفتاب را كشتند * چراغ قلعهء امالكتاب را كشتند
دگر صلاى سلونى به آسمان نرسد * جواب هر سخن بىجواب را كشتند
به سوك عشق حريفان به گريه حلقه زنيد * دليل عرصهء يوم الحساب را كشتند
ستارهاى كه نمىخفت چشم بيدارش * به خلوت حرم ماهتاب را كشتند