عقل از ديوانه مردم بردم ، ارث حكمت از حكيم * سوختن از شمع در افروختن پروانهام
سير حكمت مىكنم در عالم ديوانگى * بوى دانش مىتراود از فراز خانهام
شام مىپيچد خدا بر حلقههاى فكر من * صبح هم پيچد درون لذّت صبحانهام
قصّه نامردمىها را به مردم گفتهام * بسكه گفتم گوشهاشان پر شد از افسانهام
عاقبت « فتّاح » شبى پرواز خواهى كرد و رفت * ماند اينجا يادگارى ، بند و دام و دانهام
نقش جبين
جرم من چيست ؟ چرا خانه نشينم كردند ؟ * با سرانگشت ستم رخنه به دينم كردند
بهر تنهايى من روى زمين جاى نبود * بر زمينم زده ، در عمق زمينم كردند
بلبلى شاد بُدم من به گلستان وجود * جغد ويرانهء شبخوان حزينم كردند
يك چنين زخم كه بر قلب حقيقت زدهاند * من چه گويم كه چنان است چنينم كردند
من كه اسرار روان را به يقين دانستم * پس چرا بىخردان شك به يقينم كردند
خفته بودم كه مرا دوش ملائك بردند * اختران حلقه نمودند و نگينم كردند
با پيامى كه پَرِ چلچلهاى مىآورد * دعوت از غيب به فردوس برينم كردند
دوش در خلوت خود عيش نهان داشتهام * آمدند اهل ريا كيش و غمينم كردند
با كه بر باد دهم كينهء ديرينهاشان * منجمد ساخته و نقش جبينم كردند
از من زار گرفتند صبورى « فتّاح » * بر سر كوچهء غم صدرنشينم كردند
جنگ نادانان
جنگ نادانان براى نان ببين * رَخت حيوانى به تن پوشيده همچون جان ببين
عدّهاى مشغول تحقيق و تفكّر در وجود * عدّهاى هم در غزاى قوت شد گريان ببين
فرق بين دام و انسان نيست تنها نطق او * رو به عمق ذات و آنجا جلوهء انسان ببين
رو بهسوى آسمان ، بال خيالت باز كن * در طواف كهكشانها قدرت يزدان ببين
مشكل است حلّ معمّاى وجود كاينات * چشم فكرت باز كن ، هر مشكلى آسان ببين