به لطف نو طبيبان جوان در خانهء دهقان * ز درد و رنج ديگر برنخيزد بانگ و فريادى
تو اى دشمن بيا بنگر نشاط و شور ايران را * كه مىگفتى نخواهد رفت جهل و فقر از اين وادى
تو صيد چنگ استعمار بودى ، پيشرو ايران * كه ديگر در رهت باقى نباشد دام و صيّادى
بنازم سبزىات ، اى سبزهزار سبز ايرانى ! * هميشه سبز در باغ جهان ، مانندِ شمشادى
تو « فتّاح » شور بخشيدى به ما با شعر موزونت * سزد در دفتر دوران بماند از تو هم يادى
جذامى
اسم من « كوچك على » است
شهرتم « رنجبر » است
كه اهالى همه كورند در آن
شغل من پيشه ، خدمت به خداست
از همه پيشه و هر حرفه جداست
شاعرى ناآگاه ، كه به هر خطّ كجى مىخندم
خانهام بر سر كوهيست بلند
كه نباشد در آن خانه يكيشان خرسند
همه آواره و تبعيد ديار خورشيد
همه بىدست و زبان ، دلريشاند
زخمهاشان همه چركين و درشت
پاى تا سر شكم و سينه و پشت
آن يكى دختركى از شيراز
و آن دگر پيرزنى از اهواز
همه از كار خدا حيرانند
اندر اين غمكده سرگردانند
دستك كوتهاشان را به خدا مىرانند